روزي چند نفر از بزرگان باديه در حال پياده روي در بيابانهاي اطراف بودند و گل ميگفتند و گل مي شنفتند. در همان حالي كه مشغول قدم زدن بودند در دوردست مردي را ديدند كه لباس رزم پوشيده و به آسمان خيره شده است. تصميم گرفتند تا به او نزديك شوند و ماجرا را جويا شوند. وقتي به او رسيدند ديدند كه يك فقره كمان و يك تيردان پر از تير با خود دارد و هر از چند گاهي به صورت نمادين تير را در چله كمان ميگذارد و زه را مي كشد و بعد دوباره آنرا به حالتِ اولش برميگرداند.
يكي گفت من اين مرد را ميشناسم و او همان آرش كمانگير است.از او پرسيدند از كجا ميداني او آرش است و طرف جواب داد: پشتِ زره اش نوشته آرش‘شماره 9!. پس به نزدِ او رفتند و سر صحبت را با او باز نمودند.
آرش را پرسيدند: چرا به افقهاي دور مينگري؟
گفت: ميخواهم تير ول كنم.
او را پرسيدند: به سمتِ چه هدفي ميخواهي تير بياندازي؟
گفت: به سمتِ آن هدفي كه پول آورد و يارانه ها را از بيخ ملغي كند!
او را پرسيدند: آن هدفي كه مي گويي در كجاست؟
گفت: آن هدفي كه من ميخواهم به سمتش تير ول نمايم خيلي خيلي دور است اما من ميتوانم آنرا از همينجا هدف قرار داده و سوراخش كنم!
به او گفتند: پس آدرسش را بده تا ما هم بدانيم كجاست!
گفت: بايد اين بيابان و چهار بيابان و كوير بعدي را طي كنيد و بعد به دريا ميرسيد. بايد از دريا عبور كنيد و بعد از دريا نيز دوباره به هفت درياي ديگر ميرسيد و آنها را هم بايد تا ته طي كنيد تا به كوه ها برسيد. كوهِ اول نه‘كوهِ دوم نه‘همين طور كوه ها را طي ميكنيد تا به كوهِ هزارم ميرسيد. پشتِ آن كوه پر از باغ ميوه و بستانهاي انگور است. از تمام آن باغها عبور ميكنيد تا به آبادي ها برسيد. از هشتاد و هشت آبادي عبور ميكنيد و آنقدر ميرويد تا به يك باغ گلابي ميرسيد. درختها را يكي يكي بشمريد تا درختِ پانصدم را پيدا كنيد. در زير آن درخت يك دهانه چاه است. آن چاه را كه تا آخر پايين برويد هدفِ بنده را پيدا خواهيد كرد.
در اين لحظه چند نفر از بزرگان كف و خون قاطي نمودند و سر به بيابان گذاشتند! اما چند نفرشان كه خوددار تر بودند در جايشان ايستادند.
به آرش گفتند: ممكن است اين تيري كه شما ول ميكنيد در راه به المك هاي گاز مردم بخورد و آنها را بپكاند!
جواب داد: خوب به من چه! مردم المك هايشان را بكشند آن ور تر!
به او گفتند: ممكن است اين تير به ديوارة سد ها برخورد كند و سيل راه بيافتد و رعايا در آن غرقه شوند.
گفت: خوب ميخواستند سد هايشان را آن ور تر بسازند و بروند شنا ياد بگيرند!
به او گفتند: شايد اين تير شما به كابلهاي برق اصابت كند و آنها را پاره نمايد و شهر در تاريكي فرو رود!
گفت: خوب به مردم بگوييد شمع روشن كنند! اصلا تقصير خودشان است كه كابلهاي برقشان سر راهِ تير من است! اينها بايد برق از سرشان بپرد تا قدر عافيت دانند!
او را پرسيدند: آيا ميداني كه ممكن است تيرت به دودكش نانوايي ها بخورد و آن وقت دودِ نان به چشم مردم برود؟
جواب داد: اصلا چه معني دارد كه دودكش نانوايي ها اينقدر بلند است! تقصير خودشان است‘ ميخواستند دودكش هايشان را كوتاه تر بسازند!
او را گفتند: شايد اين تير كه شما پرتاب مي كني در راه به گاري حمل دارو بخورد و آن وقت آن گاري از جاده خارج شود و نتواند داروها را به مريضها برساند و آن وقت مريضها همه تلف ميشوند.
گفت: خوب به مردم بگوييد بروند از باديه ناصرخسرو داروهايشان را بخرند و يا اصلا بروند گياه درماني كنند. به راننده آن گاري هم بگوييد تو كه آنقدر مهارت نداري تا گاري ات را كنترل كني و از مقابل تير من كنار بكشي بايد گواهينامه ات سوراخ شود!
به او گفتند: امكان دارد اين تير به درون زمينهاي ورزشي برود و توپ ورزشكاران را سوراخ نمايد
گفت: اولا كدام ورزشگاه ها!؟ ما خودمان همه آنها را نيمه كاره رها كرده ايم تا كسي نرود آنجا توپ بازي كند تا با خيال راحت تير ول كنيم!
او را گفتند: شايد تيرت به بچه اي‘ گاوي‘گوساله اي بخورد و آنها را ناكار كند!
جواب داد:
چه معني دارد رعايا بچه هايشان را در كوچه و خيابان ول ميكنند!؟ بچه خوب بايد ساعت 9 بخوابد!
او را گفتند: آخر برادر من ممكن است اين تير به چشم كسي فرو رود!
گفت: خوب به مردم بگوييد چشمهايشان را ببندند و از مقابل تير ما جاخالي دهند!
به او گفتند: شايد اين تير به طياره اي سفينه اي چيزي اصابت نموده و آن را ساقط كند!
گفت: اينجا تمام طياره ها خود به خود سقوط مي كنند پس الكي براي تير من حرف درنياوريد!
او را پرسيدند: در چه ساعتي ميخواهي تير ول نمايي؟
گفت: در تاريكي شب!
او را پرسيدند: آيا تو از تير ول كردن سر رشته اي داري؟ اگر داري نشانمان ده!
گفت: ها...بلدم!...اول چشمانم را ميبندم بعد اينجوري زه كمان را ميكشم و بعد ولش ميكنم!
او را پرسيدند: آيا از فن قلق گيري و نشانه روي سر در مياوري؟
گفت: ها...بلدم! سه تا تير كه ول كنم قلقش دستم ميايد!
زيركي از او پرسيد: آيا تو واقعا آرشي؟
گفت: بنده يك نسبتِ سببي با ايشان دارم!
****
چاپيده شده در روزنامه «فرهنگ آشتي» در تاريخ 24/9/88
****
پس و پيش نوشت: از آنجايي كه ستون بنده در آنجا روزانه است و ما هم حس و حال اينكه هر روز اين وبلاگ را آپ نماييم نداريم به همين دليل فقط برخي از مطالب را در اينجا قرار مي دهيم.







